گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .
 
 گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه
 
 مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ،
 
آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه
 
يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم
 
اين چيه ؟ گفت : سيسسسسس. ساکت
 
 شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
 
 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .
 
دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته
 
، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش
 
يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم
 
ديوونه......
 


 

نوشته شده توسط آرمان سلطانی در سیزدهم تیر 1388 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت